یا حضرت معصومه (س)

چرا تا زمانیکه صدای کسی را می شنویم
و او را سر پا میبینیم
باید تصور کنیم که عین خودمان سالم و سرحال است ؟؟
پ.ن:
کم کم صدای خرد شدن میله های قفس تن را
در مقابله با پتک های فرو افتاده بر سینه، می شنوم
واضح و آشکار
دلت هوای شلمچه را می کند
آرزو میکنی تنها یک بار هم که شده در کنج تنهایی در گوشه ای روی خاک شلمچه بنشینی
و دو رکعت نماز عشق نثار شهیدان آن دیار کنی ؛
تنها میخواهی سجده کنی روی آن خاک ،
تا عطر تربت شلمچه مستت کند

بچه که بودیم چند هفته مانده به عید
لحظه شماری می کردیم برای شروع سال نو
عید دیدنی ها
عیدی ها
...
چندین سال پیش راهی را نشانمان دادند
بعد از آن زمان
چند ماه مانده به عید
دلمان می تپد
نه برای تحویل سال نو و تعطیلات نوروزی
...
برای سفر ؛
آن هم نه سفر تفریحی ...
. . . . .
تنها کافیست یک بار عطر آنجا را استشمام کنی
آن موقع چند ماه مانده به عید دلت می گیرد ...
بقیه در ادامه مطلب
این سال هم بعد از آن سال آمد
همه و همه مثل قطاری پشت سر هم
انگار دیروز بود که دور هم نشسته بودیم کنار سفره هفت سین !
زمان ...
زمان ...
زمان ...
اصلا متوجه هم نمیشویم
چگونه سپری شد ؟!
حضرت حافظ را به مهمانی آوردیم برای عیدانه :
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
در هر طرف ز خیل حوادث کمین گهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زنده ام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
...
اللهم عجل لولیک الفرج
پ.ن :
ما همه مسافریم
به نوبت نشسته ایم