میثم "پسرم" بود ...
شمالم. کلاچای. بین راه راننده تاکسی تهران – لاهیجان برای نهار نگه داشت در رستورانی نقلی، دنج و جمع و جور. آقاجمال می گفت: من همیشه اینجا برای غذا نگه می دارم. غذایش خانگی است و کار زن و شوهری است که بیشتر از ۵۰ سال دارند با هم زیر سقف همین رستوران هم کار می کنند و هم زندگی.
***
اولین چیزی که در “رستوران میثم” توجه من و همسرم را به خود جلب کرد، وصیت نامه شهیدی بود روی دیوار…: “به نام خدای خون خدای خون سرخ حسین خدای شهدا. من میثم علی پور فرزند احمدرضا و اینجا ۳ راه شهادت است. فاصله ای با شهرک دوئیجی نداریم. کنارم هر چه هست شهدایی اند که آرام خوابیده اند الا رزمنده ای که دارد درد می کشد. تیر همین دقایقی پیش به پهلویش خورد… یا فاطمه زهرا… دیگر صدایی از “محمد” نمی آید. او هم به کاروان شهدا پیوست و من هنوز…
***
از پیرمرد صاحب رستوران پرسیدم؛ چرا مابقی وصیت نامه این شهید را نگذاشتی؟ گفت: این شهید در همین لحظه تیری به قلبش می خورد و به شهادت می رسد. دقت نکردی که بخشی از کاغذ هنوز هم به رنگ خون است؟! همسرم از پیرمرد پرسید؛ با این شهید نسبتی داشتید حاج آقا؟ پیرمرد گفت: پسرم بود. من گفتم: چرا حالا مشکی پوشیدی؟ گفت: امروز سالگرد شهادت میثم است. الان ۲۰ و چند سال است که هر دوشنبه برای میثم مشکی می پوشم. فدای علی اکبر حسین!
برگرفته از وبسایت قعطه 26 نقل از روزنامه وطن امروز/ سه شنبه ۲۱ دی ۸۹
این منم در آینه یا تویی برابرم